تبلیغات
روستاهای ریپگ - داستان کهن بلوچی

داستان کهن بلوچی

نویسنده :
تاریخ:سه شنبه 8 آذر 1390-09:02 ب.ظ

چاکر چهار چشم .برگرفته از داستانهای محلی
روزی بود روزگاری ، در روزگار قدیم در یك روستا یك خانواده با چهار فرزند پسر و یك دختر كه
تازه متولد

شده بود زندگی می كردند .آنها گوسفندان و بزهای زیادی داشتند كه از شیر آنها ، ماست،پنیر و
كره درست می كردند و مقداری را می فروختند، یك روز صبح كه همه دور سفره برای صرف صبحانه جمع
شده بودند مادر رو به شوهر و فرزندانش كرد و گفت هر چه از شیر ماست كره وپنیر و خامه در خانه بود دیشب یك
دزد آمده وهمه آنها را سرقت كرده است .از این بعد شب باید بیشتر مواظب بود كه دزد به خانه ما نیاید و اموال ما
را سرقت نكند، در این موقع فرزند كوچكتر كه اسمش ، چاكر بود كه چهار تا چشم داشت پیشنهاد داد هر
شب از چهار برادر یك نفر تا صبح نگهبان باشد
همه از پیشنهاد چاكر خوشحال شدند ، طبق برنامه شب اول فرزند بزرگتر كه اسمش لاغر بود وظیفه
نگهبانی را بر عهده گرفت .وقتی كه شب فرا رسید همه خوابیدند و لاغر بیدار ماند، پاسی از شب گذشت
لاغر به خواب رفت وقتی كه صبح همه بیدار شدند دیدند كه باز هم خوراكی چیزی در خاته باقی نمانده
است ، مادر به لاغر گفت دیشب تو به خواب رفته ای امشب نوبت ساغر است كه نگهبان باشد .ساغر !تو باید
خوب مواظب باشی تا دزد را بگیری، ساغر گفت مامان هر طور شده تا صبح بیدار می مانم و دزد را دستگیر
می كنم.
وقتی كه شب شد همه خوابیدند ساغر تنها بیدار ماند و هی قدم می زد تا بیدار بماند و خواب نرود دو سوم از شب

گذشت و ساغر خسته شد و كنار دیوار خانه تكیه داد تا نشسته مواظب باشد ، ساغر در حالت نشسته به خواب رفت...

ادامه داستان رو بعدا بخوانید




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo